تبليغاتX
درد دل

............

واینک دوباره

من با کوله باری از:

حسرت . خاطره . رنج . دلهره و......

سراغ تورا میگیرم

ازماه

ازخورشید

ازستاره ها

واز دیوارهای گلی پسکوچه های محله ای ما

اما هیچکدام تورا ندیده اند

وآوازت را نشنیده اند

توهستی؟

نمیدانم

 ولی من هنوز طنین آواز تورا در خانه ای تاریکم میشنوم

که میگفتی:

من "هیچگاه رهایت نمیکنم"

ودردلت میگفتی:

این پسر چقدردیوانه هست

 



+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 8:44 توسط حشمت صمیم |

ابهام 2

باز شروع شد.......

اما مبهم و تاریک.....

ولی نمیدانم چی خواهد شد؟

؟؟؟؟؟؟؟؟



+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:59 توسط حشمت صمیم |

ابهام

شروع و ختمش یکی بود،

ابهام..............

نمیدانم چی وقت، کجا و چطور...............

البته ختم نه توقف،یا..................

خودش نخواست یا اطرافیانش نگذاشتند.

در هر صورت نمیدانم.......................

یاری، دوستی، وفادارای، کمک، صدقه ...................... را

 از تو، از او، خلاصه از همه و همه،

میخواهم............................



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:35 توسط حشمت صمیم |

قدم های بی هدفم را بر میداشتم .

خودم را با گوشی تلفنم مصروف میساختم.

حس نا خود آگهم ناگهان تکانم داد سرم را بالا کردم.

احساس عجیبی بهم دست داد، متوجه کسی شدم که....

همه دنبالش میگشتند حتا منی که خیلی ازش بدم می آمد، او نگاهش

به من دوخته شد فک کنم به مشکل بر خورده بود درست به یادم نیست اما خیلی

عجیب نگاهم میکرد، یکی از دستش گرفته بود و او را به زور به طرف تاکسی میبرد دیگر به یادم

نیست آنجا خیلی عجیب به آسمان نگاه کردم، بغض گلویم را احاطه کرد با خودم دیوانه وار میگفتم

 و قدم بر میداشتم چرا باید یک انسان آن هم یک دختر چنین حالی داشته باشد از خدا خواستم تا هیچ

انسانی را دچار این روزگار سخت و دشوار نسازد.

 

تقدیم به او..... 



+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:57 توسط حشمت صمیم |

درد هنجره

باد موهایش را آشفته میکرد،

چون عقده چادر را از سرش برداشته بود،

دختری، اشک و فریادی در سکوت وحشت شهری،

چرا خداوند اورا مونث آفرید؟

شب بود، صدای زنگ تیلفون.

الو سلام.....................

صدای دختریست از جنس درد و از نسل خشونت،

آه......   چشمان معصوم نرگس و ترس احمقانه سارا

و بغض شکسته شیلا و مریم و زهرا...............

و هزاران دختر افغانی،

که دنبال پناه گاهی و آغوش و محبتی حیرانند،

گامهای بی هدف و هزارن چشم کثیف

که دنبالشان زُل میزنند.

دست آرامی به شانه دخترک فشار وارد کرد

(من در خدمتم) با من میروی؟

و نفهمید که دختر چه دردی دارد.

و این دخترک را سخت رنج میداد،

(دوستت دارم)

واژه ای آشنا به گوش دختر ،

که هیچگاه از دلی و با صداقت کسی برایش نگفته بود،

فریب، نیرنگ و دروغ

حتی از پدر و مادر،

طنابی و صندلی،

نه!!

پطرولی و آتشی،

...............

بیمارستان،

و ناله دختری در امتداد راهرو،

............

صدای گریه زنی که میگفت،

دخترم....... آری او مُرد ،

اما هنوز پدر و مادر از خود نپرسیده بود که:

کی مقصر است؟

ما؟ یا او؟

تقدیم به دخترانی که هیچگاه کسی درکشان نکرد

 

خاطره ای ازکودک آواره:

غروب و مردم و بانگ اذانی

و طفلی میدود دنبال نانی

نماز و مسجد و ذکر و عبادت

و طفلی میدود دنبال نانی

                                 و دست کودکی آمد به سویش

                                 مسلمانی که برگرداند رویش

                                    و کودک گفت کاکا گشنه هستم

                                        مسلمان دست خود را برد سویش

        و با آن دستی که ذکر خدا کرد

       دو تا سیلی نثار آن گدا کرد

          گدا خندید و گفت کا کا تشکر

        خدا دیده، شما ها را تباه کرد

 

"هبوط"

 



+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 17:34 توسط حشمت صمیم |

کودکی

در کودکی بازیچه ها را پاره می کردم

با شوخیم همسایه را بیچاره می کردم

یادم  نرفته  بازیهای  پرهیا هومان

با چیغ و داد بابام را دیوانه می کردم

چشمان کوچیک مرا بست و رهایم کرد

گه رو سوی دیوار و گه دروازه می کردم

یک لحظه حس کردم که دستانم قوی تر شد

نا گاه فکر  ساغر  و  پیمانه  می کردم

دنبال عشق و عاشقی و عیش و سرمستی

تقلید از هر قصه و افسانه می کردم

"هبوط"

 



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:2 توسط حشمت صمیم |

جوانان

 

جوانان از شما هردم وطن امداد میخواهد

به آن لحنی که مادر دایم از اولاد میخواهد

ز سر تا پای میهن زخم های خونچکان دارد

ز فرزندان صالح مادر اکنون داد میخواهد

 

"صمیم" 



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:15 توسط حشمت صمیم |

طوطی کگ

 

طوطی کگ غزل خوان

خسته ز برف و باران

ناز نازی مست من

برده دل از دست من

 

آهنگ این شعر به زودی به بازار افغانستان عرضه  میگردد....



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 8:44 توسط حشمت صمیم |

در وصف کابل

البته دوستان این شعر غزل کامل بود ولی متاسفانه فقط همینقدرش به دستم رسید

سکوت شب ز قلب داغدارش قصه میگوید

سحر شبنم ز چشم اشکبارش قصه میگوید

شب یلدا ز روز تیره اش افسانه میخواند

سر زلف بتان از شام تارش قصه میگوید

بهارش چهره افسرده پائیر را ماند

خزان از زردی رنگ بهارش قصه میگوید

 

شعری از "مسعود انصاری"



+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:18 توسط حشمت صمیم |

دو غزل زیبا

 

گم کرده ام گرمی دست مهربانت را

از ماه پرسیدم نمیدانست نشانت را

شب غرق ابهام است و من در گوشه خفته

در خواب میدیدم کمان ابروانت را

رویای من آمیخته با قصه های توست

گویا دل من خوب میفهمد زبانت را

خاتون بده یک خنجری از جنس مژگانت

تا حک نمایم روی قلب خود نشانت را

دیگر ندارم واژه مجبور باید گفت

گم کرده گرمی دست مهربانت را

......... 

ای خفته در نگاهت دریای از محبت

در قلب نازنینت دنیای از صداقت

بگذار تا بگریم از دوری تو ای ماه

حتی اگر نبینم روی تو تا قیامت

در نامه برایت با خون دل نویسم

من عاشق تو هستم ای اسوه نجابت

تو پاکتر ز دریا شفافتر ز شبنم

قلب تو پاک پاک است بی حدو بی نهایت

ای هدیه خداوند نشکن دل غریبم

بیمارم از غم تو زود تر بیا طبیبم

 

هبوط 

 



+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:48 توسط حشمت صمیم |

اشک و لبخند

 

کاش میشد اشک را تهدید کرد

فرصت لبخند را تمدید کرد

کاش میشد در غروب لحظه ها

لحظه دیدار را تجدید کرد

کاش هجران تو را با یک نگاه

از کنار لحظه ها تبعید کرد

کاش میشد دشمنان عشق را

در سکوت لحظه ها تهدید کرد

کاش میشد مهربانی تو را

جاگزین این شک و تردید کرد

کاش میشد عهد و میثاق تو را

بهر یک روزی دیگر تجدید کرد

کاش میشد عشق را در قلب تو

بیشتر از هر زمان تشدید کرد

یارببهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

یارب چه باشد از گنه بنده بگذری

از جرم این حقیر سر افگنده بگذری

از درگهت اگر چه شده رانده بگذری

بگذشته را ببخشی و زآینده بگذری

 

 



+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 14:13 توسط حشمت صمیم |

مخمس بر غزل سعدی شیرازی

 

گر   از  باختر  یا که  از  خاورند

سیاه  و  سفیدند  یا  احمر  اند

درین ربع مسکون به بوم و برند

                                            بنی آدم  اعضای  یکد یگر  اند

                                             که در آفرینش ز یک جوهر اند

فرنگی و هندی و ترک و تتار

عجم  یا عرب چینی و زنگبار

ز اعضای یک پیکرند در شمار

                                         چو عضوی بدرد آورد روزگار

                                         دیگر  عضوها را نماند  قرار

تو  گر  مالک  دالر  و  درهمی

ولی لاجرم  عضو   این عالمی

به کشت ضعیفان رسان شبنمی

                                           تو کز محنت دیگران بیغمی

                                           نشاید که نامت نهند آدمی 

 

       بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com        

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

 



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:20 توسط حشمت صمیم |

عبور باید کرد

صدای باد میآید عبور باید کرد

و من مسافرم ای بادهای همواره

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید

مرابه کودکی شور آب ها برسانید

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک

  



+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 9:33 توسط حشمت صمیم |

عید مبارک

عزیزان جهان

 

عیدتان مبارک

 

  



+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 17:22 توسط حشمت صمیم |

التماس  به خدا  شجاعت  است

 اگر  بر  آورده شود  نعمت  است

 اگر بر آورده نشود حکمت  است

 التماس  به  خلق  حقارت  است

 اگر   بر  آورده  شود  منت  است

 اگر  بر  آورده  نشود  ذلت  است

 

                                                سخنانی از مولای متقیان



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 14:14 توسط حشمت صمیم |

پای سگ بوسیدمجنون خلق گفتند این چه بود

گفت این  سگ گاه گاه در کوی  لیلی رفته بود

 

گفتم غم تودارم گفتا غمت سراید

گفتم که ماه من شو گفتا اگربراید

 

خال را گفتم چرا در کنج لب پنهان شدی

گفت اینجا  گل  شگفته  باغبانی  میکنم

 

عاشقانه

 



+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 16:11 توسط حشمت صمیم |

پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده گفت((چه بویی، چه آفتابی، آه بهار آمده است

ومن به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت))

پرنده از لب ایوان

پرید، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

 در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه میکرد

پرنده آه، فقط یک پرنده بود

 

دو دست سرد او را

دوباره پس می زد

تمام شب آنجا

زشاخه های سیاه

غمی فرو می ریخت

کسی ز خود می ماند

کسی تو را می خواند

هوا چو آواری

به روی او می ریخت

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی سامان

کجاست خانه ی باد؟

کجاست خانه ی باد؟

 

 

 

حرفي كه در دلت نهفته است به ارمغان بگذار دوست عزيز

 



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 16:52 توسط حشمت صمیم |

وهمِ سبز

تمام روز در آیینه گریه میکردم

بهار پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پیله ی تنهایی نمی گنجید

و بوی تاج کاغذی ام

فضان آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای کوچه، صدای پرنده ها

صدای گم شدن توپ های ماهوتی

و های هوی گریزان کودکان

ورقص بادکنک ها

که چون حباب های کف صابون

در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند

و باد، باد که گویی

در عمق گود ترین لحظه های تیره ی همخوابگی نفس میزد

حصار قلعه ی خاموش اعتماد مرا

فشار میدادند

و از شکاف های کهنه، دلم را بنام می خواندند

تمام روز نگاه من

به چشم های زندگی ام خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من میگریختند

و چون دروغگویان

به انزوای بی خطر پلک ها پناه می آوردند

 

 

 

 

 

حرفي كه در دلت نهفته است به ارمغان بگذار دوست عزيز

 



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 16:42 توسط حشمت صمیم |

ای خداوند

ای خداوند ای چشمه شکوه و جلال جاودان ای تسلی بخش روح افسرده ای که در زندان تنم اسیر است و هردم ندای عشق ملکوتی تو ازین سفر زمینی بباز گشت بسر منزل آسمانی خویشش میخواند اگر دهان من خاموش است خاموشی مرا بشنو  صدای دل مرا بشنو که باآهنگی که بگوش هیچکس جز تو نمیرسد و با زبانی که حرف و کلامی ندارد پیوسته بتو چنین میگوید:

تا بکی باید درنگ کنم؟ ترا میخوانم که پدید آورنده نیکی هائی و میتوانی با یک دیدار بنده ناچیزت را نیکمنشی دهی!

بیا ای خداوند! بیا و لطف بیکرانت را شامل حال من کنُ و مرا از آن امید و نشاطی که در آسمانها حکمفرما کرده ای بهرمند ساز.

بیا و طبیب روح دردمند من باش بر بالینم نشین و بادست شفا بخش خویش بر زخم دلم مرهم گذار.

ای خدای من بیا زیرا که چون ترا نبینم روز و ساعتی برایم نیست تا در آن لذتی از لذات زندگی را احساس کنم.

شادی من فقط در وجود توست. تنها توئی که سر نوشت مرا با امید در میآمیزی. اگر تو نباشی بزم پر جنجال من خاموش و خوان گسترده ام خالی است.

من قربانی غمهای زهر آگین جهانم و در زندان هستی زیر زنجیر های گران نومیدی دست و پا میزنم تا روزی که پرتو لطف تو بر این زندان تیره بتابد و مهر تو آزادی مرا به من باز گرداند تا روزیکه پس از طوفان شامگاهی نوبت روز روشن فرا رسد و تو چهره عزیزترینم را من بنمایانی...

 

حرفي كه در دلت نهفته است به ارمغان بگذار دوست عزيز

 



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 16:54 توسط حشمت صمیم |

بیزاری

 

گذشت آنکه تو سر خیل دلبران بودی    خدای عشق من و شاه دلبران بودی

بغیر  خاطره  ای  دلنواز  باقی نیست       ازآنزمان که تو سلطان دلبران بودی

خدا حافظ!  بدرود ای زیبای من عشق ترا دیگر برای همیشه از خانه دلم بیرون میکنم آه!  ای کاش واقف بودی تا چه اندازه ترا دوست میداشتم و بر اساس همین دوستی و عشق بی آلایش چه نقشه ها برای زندگی خود میکشیدم و کاخ آمال و آرزوهایم را در راه خوشبختی خود بر نداشته ام بلکه سیه دلی و ناپاکی تو مرا صدها فرسنگ بسوی سیه روزی و بدبختی کشاند. و تو کاخ آمال و آرزوهایم را برهم زدی. حالا از عشق تو بیزارم و لعنت بر آنکسی میکنم که بهار امیدو آرزوهایم را بخزان یاس و نا امیدی مبدل ساخت و از خداوند متعال میخواهم تا کسی را به من عطا نماید که لیاقت عشق مرا داشته و مرا از این بحران نا هنجار نجات بخشد...

 

حرفي كه در  دلت نهفته است به ارمغان بگذار دوست عزيز

 



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 16:50 توسط حشمت صمیم |

درباره ی ما


حشمت صمیم هستم متولد 1368 تنهائی را دوست دارم این وبلاگم به خاطر زمان هایی ساختم که تنها هستم و با خودم درد دل میکنم
دوستاني كه مي خواهند بامن در تماس باشند
شماره تيلفون:0778181254
0786129377
ایمیل:

منوی اصلی

پیوند های روزانه

آرشیو

موضوعات وبلاگ

پیوند های وبلاگ

ابزار

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

قالب وبلاگ بلاگفا

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ dard-e-bedarman محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم


قالب وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

هاست

دامين

طراحي سايت

شهر قالب وبلاگ